آخرین کسی که برادرم سفارش کرده بود به او اعتماد کنم، همشهریام محمدرضا عظیمی هم آزاد شد.
اسارت شاید تلخ ترین عاقبتی باشد برای رزمنده ای که به میدان جنگ می رود. در اسارت هر لحظه سالی می گذرد و غروب دل آدم می خواهد از سینه اش بیرون بیاید. شکنجه های روحی و روانی را هم که نادیده بگیریم دوری از خانواده بسیار سخت است. آنچه پیش روی شماست گوشه ای است از اسارت یک رزمنده که می نویسد: *روز بعد گروهی خبرنگار و فیلمبردار به روستای پشتیبان آمدند. قصد داشتند با اسرا مصاحبه کنند. به انتخاب کومله دو نفر برای مصاحبه دعوت شدند اما آنها تمرد کردند. بعد از تهدید و ارعاب و توضیحات فراوان کومله، آن دو نفر به نامهای سروان حسن رضایی و محمود تبریزی گفتند که اگر وادار نشوند علیه نظام جمهوری اسلامی مطلبی بیان کنند، حاضر به مصاحبه خواهند شد. انصافا هم در طول مصاحبه کاملا بر عهد خود استوار ماندند. بعد از یک ماه حضور در این روستا، یادگاری از انبوه شپش در محل باقی گذاشتیم و دوباره به زندان اصلی برگشتیم. شواهد موجود در محل حاکی از تغییراتی بود. حضور و تجمع بیش از حد نیروهای کومله و محافظت گسترده آنها از منطقه باعث تعجب ما شده بود. روز دوم کاک جمال و سه نفر از اعضای بلند پایه کومله وارد اتاق شماره چهار شدند. تمام اسرا را در آنجا جمع کرده و دکتر جعفر شفیعی نماینده سازمان در پاریس را به ما معرفی کردند. دکتر شفیعی، نیم ساعتی از مواضع و افتخارات کومله حرف زد و با غرور اعلام کرد در ماه اخیر کنگره بزرگ سازمان کومله در مکان این زندان با موفقیت برگزار شده و کاک عبدالله مهتدی به عنوان دبیرکل سازمان زحمتکشان ایران (کومله) انتخاب شده است. در این جلسه که هیچ کس جرئت ابراز وجود هم نداشت، آقا صفدر محمدی دست بلند کرد و به دکتر شفیعی گفت: اگر اجازه بدین میخواهم چند دقیقهای وقت شما رو بگیرم. دکتر شفیعی تندخویانه گفت: اشکالی نداره، بفرمائید؟ آقا صفدر گفت: ما خیلی خوشحالیم که بعد از دو سال اسارت، بالاخره پای یکی از مسئولین سازمان کومله به زندان باز شد. ولی همونطور که میبینین ما توی یک مکان دورافتاده، متروک و بدون کمترین امکانات تو بلاتکلیفی محض هستیم. تو این مدت هم هیچ تماسی با خانوادههامون نداشتیم. رنج و مشقت و توهین و تحقیر و تهمت و تنبیه رو هم زمان تحمل میکنیم. ولی مسائل دیگهای هم هست که ما رو آزار میده و دست از سرمون برنمیداره برای مثال اکثر اسرا از من فراریان! چرا؟ چون بعد از دو کلمه حرف زدن با من براشون دردسر درست میشه و آزادیشون به تاخیر میافته. چرا منِ نوعی حق ندارم تو زندان هم با دوستانم ارتباط برقرار کنم. اونقدر زیر ذرهبین تهمت و افترا و ناسزا قرار داریم که نفس کشیدن هم جرم محسوب میشه. آقا این دیگه چه جور جوّیه که تو سازمان شما حاکمه؟ مگه ما انسان نیستیم؟ نه صلیب سرخ، نه آماری، نه سازمان بینالمللی و نه مکاتبهای با خانوادههامون. بابا ما آدمیم. اسیر هم که باشیم یه حق و حقوقی داریم. آقا صفدر با جسارتی بینظیر و بیانی جذاب و شیرین حرف میزد. همه ما به وجد آمده بودیم؛ اما رنگ از چهره دکتر شفیعی پریده بود. وسط حرفهای آقا صفدر پرید و گفت: چه کار کنیم؟ ما امکانات نداریم. - امکانات ندارین چرا اسیر میگیرین؟ تو تموم دنیا، اسرا حق و حقوقی دارن، شما کدوم حقوق رو رعایت میکنین؟ - شما اسیر نیستین. گروگانین! چون دشمن ما هستین اینجا زندانی شدین. منم واقعا متاسفم که از رفتار نجیبانه رفقای ما این جوری انتقاد میکنین. حیف که وقت ندارم والا خیلی دلم میخواست یه ساعتی با تو بحث کنم و پوزهات رو به خاک بمالم! - فعلا که ما گروگانیم و شما هر بلایی که دوست دارین سر ما میآرین؛ ولی فکر کنم هنوز به مرز اشباع نرسیدین! این از وضع بهداشت ما، از اوضاع تغذیه، سر و وضع و لباسهای کثیف و پارهمون رو هم که دارین میبینین. تو عصر سوسیالیزم شما، تبدیل شدیم به سمبل غارنشینی! عاقبت کارمونم تیربارون بیمحاکمهس، اینه وعده خلقها؟! دکتر شفیعی و رفقایش با پرخاشگری و ذلالت از اتاق بیرون زدند و افتخاری برای صفدر محمدی در یادها و دلهای ما باقی ماند. ** فصل بهار بود. روزها مثل رودخانه خروشان درگذر بودند. حالا دیگر یک اسیر باسابقه بودم و کاملا به اوضاع تسلط داشتم به اسرای تازه وارد مشاوره میدادم و در تمام امور سر رشته پیدا کرده بودم. در این مدت نهری از رودخانه جدا کرده و به دامنه کوه کشانده و سیبزمینی کاشته بودیم. افراد جدید جایگزین قدیمیها میشدند و همراهان گذشته، اندک دلخوشیها را با خود میبردند و ما میماندیم و هول و هراس تازه رسیدگان که باید به آنها دلداری میدادیم. یک روز که مشغول کندن زمین و مرزکشی دامنههای پرشیب و ناهموار بودیم، به دستهای از نیروهای سادهدل و خوشباور کومله برخوردم که آموزش نظامی و ایدئولوژیک میدیدند. فریادهای مربی را میشنیدم که در دره میپیچید و نوید پاداش خلقها و جاودانیدر یادها را پس از کشته شدن در راه آرمانهای سازمان میداد. این موضوع چیزی بود که نمیتوانستم به آن نخندم. توی کلاسهای ایدئولوژیک کومله هم هیچ وقت نفهمیدم چطور میشود تنها به ماده معتقد بود و بدون اعتقاد به خدا و آخرت در راه عقیدهای جان داد و بعد هم توقع کسب پاداش معنوی پس از مرگ داشت. روزها میگذشت و تجربه کمبود ذخیره هیزم در فصل زمستان، عاملی شده بود تا گروهی دائمی را برای قطع درختان پراکنده جنگلی تشکیل دهیم و از ابتدای بهار به جان پرشکوفه درختان بیفتیم. اطراف زندان از درخت تهی شده بود. مجبور بودیم کیلومترها از زندان دور شویم. اعضای این گروه، منتخب درون گروهی اسرا بودند و برای همین نسبت به دیگران اندام ورزیدهای داشتند و من هم بین آنها جا گرفته بودم. تابستان که شد بعد از کار طاقتفرسای روزانه به رودخانه میرفتیم. تنی به آب میزدیم. به مرور زمان حساسیتهای حفاظتی نسبت به گروه ما کم شد و تعداد نگهبانها کم و زیاد میشد. ابزاری که برای بریدن درختان در اختیار داشتیم میتوانست به ما کمک کند. روزبهروز از محدوده دید سنگر دیدهبانی دورتر میشدیم. با حضور جناب سرگرد که به منطقه اشراف داشت، ایده فرار قوت گرفت و تصمیم گرفتیم با حمله به نگهبانها آنها را خلع سلاح کرده، به اسارت بگیریم و فرار کنیم. مترصد زمان تعیین شده بودیم که روز قبل از اجرای فرار، سرگرد گلشنی آزاد شد و طرح فرار نافرجام ماند. نامه جانسوز برای خانوادهام نوشته و به سرگرد سپردم. گلایه کردم که چرا سراغی از من نمیگیرید. اما بعد از رفتن سرگرد از اینکه چنین نامهای نوشتهام پشیمان شدم. فکر اینکه پدر و مادرم با خواندن این نامه چقدر آزرده میشوند مرا به هم ریخت. من که میدانستم کاری از دست آنها بر نمیآید، نباید اسیر احساسات میشدم. اواسط تابستان، صمیمیترین دوست و سنگ صبورم، یادگار روزهای دلتنگی، آخرین کسی که برادرم سفارش کرده بود به او اعتماد کنم، همشهریام محمدرضا عظیمی هم آزاد شد. من که دیگر از نوشتن نامههای بیجواب خسته بودم این بار ساعتم را به عظیمی دادم تا به دست دلبندانم برساند. بعد از رفتن عظیمی بیشتز از قبل در غم بیکس و ماتم تنهایی فرو رفتم! او با شخصیت محکم و محبت بیپایانش کاملا مرا مجذوب خود کرده بود. با رفتن عظیمی به صفدر محمدی نزدیکتر شدم. او که تازه با من هم اتاق شده بود بارها میگفت: ببین شنام، مگه جنازه من و تو از اینجا بره بیرون، به پشت سرت دل نبند! مدت زیادی از دوستی و رفاقتم با صفدر نگذشته بود که این بار آتش گلوله نصیب او شد. این بار نوبت او بود که کلید را بردارد و خداحافظی کند. آقا صفدر هم شهید شد؟! انگار خشت زمان را با آب مصیبت سرشته بودند. روزی دیگر علی نقی علینژاد و محمد بارفروشنده رودسری هم کولهبار بستند و راهی سرزمین جاودانگی شدند و با شهادتشان سهم واقعیشان را از زندگی گرفتند. ** یک روز که در حال مرمت یک اتاق ننگین! بودیم؛ سربازی اسیر و سادهدل همراه با نگهبانی خبیث از راه رسید. سرباز هنوز سلام نکرده بود که بنا به او گفت: آی پسر، بپر برو او بیل رو وردار و بیار. سرباز که میخواست خوش خدمتی کند به سرعت دوید اما تیر نگهبان زندان که گمان کرد او در حال فرار است، بر قلبش نشست. او را بینام و نشان پشت زندان به خاک سپردند. روزگار تلختر و سختتر میشد. مدتها از شوخی و بازی و آواز خبری نبود. خیلی ضعیف و ناتوان شده بودم و از اندام مثلا ورزیدهام جز پوستی بر استخوان نمانده بود. پاییز، لنگان لنگان خودش را به سمت سرما میکشید. آفتاب آخرین فرصتها را در اختیار ما قرار میداد و رودخانه آخرین اندوختهاش را میچلاند و عرضه میکرد. روزها به تلخی و کندی درگذر بودند تا اینکه روزی کاک عمر جلوی راهم را گرفت و خبر از آزادیام داد. مدتی ناباورانه به چهره کاک عمر خیره شدم. اما وقتی نام دیگر آزادشدگان را شنیدم از بهت و حیرتم کاسته شد. وقتی به چهره همسفران نگاه کردم. نگرانیام کمتر شد. آنها از نظر کومله جزء کسانی نبودند که باید تیرباران میشدند. خداحافظی از آقا یدالله آخرین بازمانده گروه فرار و دل کندن از آرامش و وقارش سخت و نفسگیر بود. نامه اسرا را بعد از سانسور از کاک جمال تحویل گرفتیم. گروه هفت نفره ما به اضافه کاک عمر و چهار نگهبان دیگر به راه افتاد. شوقزده و خوشحال با اندکی دلهره به سمت روستای پشتیبان در حرکت بودیم که کاک عمر با من هم قدم شد و به شوخی گفت: خوب کاک شُنام، داری آزاد میشی، چه حالی داری؟ - خیلی خوشحالم! اگه کمکهای شما نبود، معلوم نبود الان کجا بودم. - من خیلی تلاش کردم تا زودتر آزاد بشی ولی دیر جواب گرفتم. دوباره تشکر کردم و او گفت: لازم نیست تشکر کنی. لحظاتی بعد گفت: من مطمئنم تو به محض اینکه آزاد بشی، دوباره میری پاسدار میشی. جوابی ندادم. سپس گفت: بیا مرد و مردونه یه قولی به من بده. - چه قولی؟ خندید و گفت: همینجوری که من به تو کمک کردم، با وفا باش و اگر ما رو تو بازداشتگاه سپاه دیدی، قول بده کوتاهی نکنی. خندیدم و گفتم: کاک عمر ما رو سر کار گذاشتی؟ با تأسف سری تکان داد و آهی کشید و گفت: چی بگم؟
نظر بدهید
![]() |